تبليغاتX
انجمن معلمان علوم اجتماعی استان همدان

انجمن معلمان علوم اجتماعی استان همدان

علمی آموزشی

نگاه جامعه شناسان نسبت به رسانه

[ مهدی علاقبند ]

دنياي امروزي به ارتباط مستمر يا كنش متقابل ميان مردمي كه بسيار جدا از يكديگرند وابسته است . اما اگر ما تا اين اندازه به ارتباط از راه دور وابسته نبوديم ، تعليم وتربيت به صورت توده گير نه ضروري بود و نه ممكن . در فرهنگهاي قديمي بخش اعظم دانش موجود آن چيزي بود كه يكي از انسان شناسان ، به نام كليفورد گرتس ، دانش محلي ناميده است .
سنتها در اجتماع محلي انتقال مي يافت و اگر چه انديشه هاي كلي فرهنگي به تدريج در مناطق وسيعي منتشر مي گرديد ، فرايندهاي انتشار فرهنگي ، طولاني ، كند و ناپيوسته بود . امروز ، ما در " كل جهان " زندگي مي كنيم به شيوه اي كه براي ژا پل ديديون ، يا هر كسي كه قبل از حدود سال 1800 زندگي مي كرد كاملا غير قابل تصور مي بود . ما از اوضاع و رويدادهاي هزاران مايل دورتر آگاهيم _ ارتباط الكترونيكي چنين آگاهي اي را تقريبا در هر لحظه فراهم مي كند . تغييرات در انتشار اطلاعات ، و در تكنولوژي هاي اطلاعات ، همانند هر جنبه توليد صنعتي بخشي از توسعه جوامع امروزي است . در قرن بيستم ، حمل ونقل سريع و ارتباط الكترونيكي انتشار جهاني اطلاعات را بسيار شدت بخشيده اند.
 رسانه هاي همگاني ( روزنامه ها ، مجلات ، سينما و تلويزيون ) اغلب در ارتباط با سرگرمي در نظر گرفته مي شود ، و بنابراين در زندگي اكثر مردم نسبتا كم اهميت قلمداد مي گردد. چنين ديدگاهي كاملا گمراه كننده است .
ارتباطات همگاني در بسياري جنبه هاي فعاليتهاي اجتماعي ما دخالت دارد . براي مثال ، معاملات پولي اكنون اساسا بر پايه مبادله اطلاعاتي قرار دارد كه در كامپيوترها نگهداري مي شود . حساب بانكي توده اي از اسكناس نيست كه در گاو صندوق نگهداري شود ع بلكه ارقامي است كه روي برگ حساب چاپ شده و در كامپيوتر ذخيره مي شود . هر كس كه از كارت اعتباري استفاده مي كند به يك سيستم بسيار پيچيده اطلاعاتي متصل مي شود كه با وسايل الكترونيكي ذخيره شده و انتقال مي يابد . حتي وسايل سرگرمي مانند روزنامه ها يا تلويزيون تاثير فراگيري برتجربه ما داند . اين امر تنها به اين علت نيست كه آنها بر نگرشهاي ما به شيوه هاي خاصي تاثير مي گذارند ، بلكه از آن روست كه انها وسيله دسترسي به اطلاعاتي هستند كه بسياري فعاليتهاي اجتماعي به ان بستگي دارد . تنها يك فرد تارك دنيا ، ممكن است به طور كامل از رويدادهاي خبري كه بر همه ما تاثير مي گذارد بركنار باشد كاملا مي توان گمان كرد كه تارك دنياي قرن بيستم هم يك راديو داشته باشد !
 
الف )  دنيس مك كويل  و " نظريه ميانجي ميان رسانه و جامعه " 
در نگاه دنيس مك كوايل " نظريه ميانجي رسانه و جامعه "  و نظريه ” جايگزين رسانه و جامعه "  و نظريه “ جامعه توده وار ” با بر شمردن پيش فرضهاي نظريه ميانجي و خصايص آنها ، و با الگوي روابط اين نظريه ، رسانه ها را بيش تر وابسته به نهادهاي سياسي ، اقتصادي ، حقوقي و … مي دانند تا كنترل كننده آنها .
« دنيس مك كويل با تاكيد بر روابط متقابل نهادهاي سياسي ، اقتصادي و حقوقي ، اصول حاكم بر روابط رسانه و جامعه را چنين بيان مي كند :
1 – فلسفه و هنجارهاي حاكم بر فعاليت رسانه ها كه نشات گرفته از پيش فرضهاي ايدئولوژيك است .
2 – قوانين رسمي كه برخي محدوديت ها را براي رسانه ها ايجاد مي كند .
3 – مناسبات اقتصادي حاكم بر فعاليت رسانه ها
4 – پيوندهاي غير رسمي بين رسانه ها و نهادهاي آموزشي ، فرهنگي ، ديني و …
5 – رسانه ها به عنوان نقطه عطف مشترك انواع تجربيات جداگانه و هماهنگ كننده اطلاعات تجربيات و معارف مخاطبان
در خصوص نظريه جايگزين رسانه ها و جامعه ، مك كويل با ترسيم الگويي كه از دو تن از جامعه شناسان به نام  “ بارل ” و “ مورگان ” اقتباس نموده سه بعد “ قدرت ” و سلطه گري در مقابل كثرت گرايي “          " تغيير ” ( رسانه به عنوان محرك ، در مقابل جامعه به عنوان محرك ) و “ گرايش گريز از مركز ( متمايل به مركز رسانه ها ) را تشريح مي كند .
مك كويل در تحليل گرايش هاي متمايل به مركز رسانه ها ( نقش رسانه ها در تقويت و استحكام ارزش ها و باورهاي موجود ) و گريز از مركز رسانه ها ( نقش رسانه ها در تضعيف ارزش هاي موجود و نوگرايي و امروزي شدن ) اذعان مي دارد كه از برخورد اين دو بعد چهار موضع نظري با وجود مثبت و منفي به وجود مي آيد :
1 – گرايش متمايل به مركز رسانه ها در وجه مثبت بر وحدت بخشي و يكپارچه سازي رسانه ها تاكيد مي كند و در وجه منفي بر كنترل و دخل و تضعيف ارزش ها .
2 – گرايش گريز از مركز رسانه ها در وجه مثبت بر نوگرايي ، آزادي خواهي و تحرك اجتماعي رسانه ها تاكيد مي كند و در وجه منفي بر انزوا ، از خود بيگانگي و تضعيف ارزش ها تاكيد مي كند .

ب ) نظريه جامد توده وار
قبل از بررسي و تحليل نظريه جامعه توده وار به تعريف مفهوم توده و توده رسانه مي پردازيم واژه كليديMass   را نمي توان بصورت ساكن و غير مواجه بودن با فضاي اجتماعي و ابعاد آن تعريف كرد . مهمترين ويژگي اين واژه دو پهلو بودن و تناقض دروني آن است . در تفكر اجتماعي اين واژه ، هم معناي كاملاً مثبت و هم معنايي كاملاً منفي داشته و هر دوي اين معاني نيز حفظ شده است .
وجه منفي آن از گذشته به توده غوغاگر و اوباش اطلاق مي شده است . به ويژه توده مردم جاهل و بي اعتنا به قانون . در اين نگاه ، در اين تعريف واژه توده فرهنگ ، هوش و حتي خردمندي وجود ندارد .
اما در معناي مثبت و مشخصاً‌ در سنت سوسياليستي ، از واژه “ توده ” مردم معمولي و زحمت كشي كه براي تحقق اهداف جمعي سازمان يافته اند استنباطي مي شود . وقتي كميت زياد بار مثبت داشته باشد اين واژه نيز معناي مثبت مي يابد مثلاً حمايت توده اي ، يا جنبش توده اي و اقدام توده اي و غيره ، جدا از ارجاع به تعداد زياد در هر دو معناي مثبت و منفي ، نكته مهم در اين است كه اين مجموعه عمل كننده عليه سركوب مي شود يا اينكه به نظم مستقر و موجود خدمت مي كند . اين تفاوت در ارزش گذاري ، چه حال و چه در گذشته هميشه بستگي به موضع گيري و عقيده داشته است .
دليل استفاده از از واژه Mass در Mass communication ( ارتباط جمعي ) توليد انبوه و پر شمار تعداد زياد مخاطباني است كه به رسانه هاي جمعي دسترسي دارند ، همچنين يك معناي اصيل واژه Mass ، مجموعه اي بي شكل است كه تميز دادن اجزاي آن از يكديگر بسيار دشوار است . در فرهنگ ، Mass به صورت زير تعريف شده است : “ مجموعه اي كه در آن فرديت از ميان رفته است ” اين معنا بسيار نزديك به استنباطي است كه جامعه شناسان از اين واژه دارند ، به ويژه آنگاه كه به مخاطبان رسانه هاي جمعي اطلاق مي شود .
از نگاه هربرت بلومر جامعه شناس معاصر آمريكايي صاحب نظر مكتب كنش متقابل در تعريف اوليه “ توده ” با استفاده از فرق هايي كه ساير انواع جمع هايي كه در زندگي اجتماعي يافت مي شود . به ويژه گروه ، انبوه خلق و همگان دارد ارائه مي كند .
در يك گروه كوچك ، همه اعضا يكديگر را مي شناسند ، بر عضويت مشتركشان در گروه آگاهي دارند . ارزش هايشان مشترك است . نوعي ساختار روابط دارند كه در طول زمان نسبتاً پايدار است و در خدمت هدف خاصي است . “ انبوه خلق ” بزرگ تر است ، اما هنوز محدود به حدودي قابل مشاهده و جايي مشخص است هر چند انبوه خلق موقتي است و به ندرت دوباره با همان تركيب اوليه تشكيل مي شود . البته احتمال مي رود كه هويت و روحيه مشترك بالايي وجود داشته باشد اما معمولاً تركيب اخلاقي و اجتماعي آن ساختار و نظم معيني ندارد . البته انبوه خلق مي تواند دست به عمل بزند اما اغلب اعمالش خصلت انفعالي ، عاطفي و غير عقلاني دارد .
نوع سومي كه هربرت بلومر “ همگان ” مي خواند كه بسيار بزرگ ، پراكنده و پايدار است معمولاً حول موضوع يا هدف مربوط به زندگي عموم مردم تشكيل شده و هدف اوليه اش پيش برد منافع يا عقيده اي خاص و تحقيق دگرگوني سياسي است . “ همگان ” عنصري اساسي در نهاد سياسي دموكراتيك و مبتني است بر آرمان برخورد عقايد در چارچوب يك نظام سياسي باز و غالباً از بخش هاي آگاه تر جامعه تشكيل مي شود . پيدايش “ همگاني ” از نگاه مشخصه نظام هاي دموكراسي ليبرال مدرن بوده و با ظهور روزنامه حزبي يا بورژوا در پيوند بوده است .
نظريه جامعه توده وار بر وابستگي متقابل نهادهايي كه اعمال قدرت مي كنند و در نتيجه به يگانگي رسانه ها با منابع قدرت و اقتدار اجتماعي تاكيد دارد . احتمال دارد كه محتوا به منافع سياسي و اقتصادي صاحبان قدرت خدمت كند ، البته از رسانه نمي توان انتظار داشت كه تعريفي انتقادي يا جايگزين از دنيا ارائه كند . اما گرايش رسانه ها به اين است كه به مردم ياري دهد تا خود را با سرنوشت خويش سازگار كنند .
از رسانه ها انتظار مي رود كه تصويري از جايگاه مردم در كل جامعه ارائه دهند . ابزاري باشند ، براي استراحت و منحرف كردن توجه از مشكلات و فرهنگي در اختيار مردم قرار دهند كه با زندگي واقعي شان سازگار باشد ؛ زندگي اي كه معمولاً با و تفريح يكنواخت ، تحت سلطه بوروكراسي بودن ، انزوا يا دنياي خصوصي خانوادگي ، رقابت و مشاركت و همبستگي بسيار نازل با جامعه ، همراه است . در اين نظريه رسانه ها را هم علت جامعه توده وار مي داند و هم عاملي كه به اين نوع جامعه استمرار مي بخشد زيرا تصويري كه رسانه از جهان ارائه مي دهد ، جايگزيني براي جهان واقعي و محيطي كاذب و ابزاري توانا براي دخل و تصرف در اذهان عمومي و البته همچنين كمكي براي بقاي رواني در شرايط دشوار .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:56  توسط عباسعلی رسولی  | 

  

  نقش و سهم استانها در اقتصاد کشور                                                                               " مبالغ به میلیارد ریال"

 

استان

 

جمعیت

ارزش افزوده کشاورزی

ارزش افزوده

 

سهم در جمعیت کشور

 

جمعيت (1)

1383

ارزش افزوده بخش کشاورزی

1381

سهم از ارزش افزوده کشاورزی %

ارزش افزوده بخش صنعت

و معدن

1381

مجموع ارزش افزوده تمام بخشها(2)

 

سهم محصول ناخالص داخلی

%

 

   كل كشور

100

67477500

106136

100

854507

972341

100

 

آذربایجان شرقي

2/5

3482672

2/5673

5/5

4/8659

7/38684

4

 

آذربایجان غربي

2/4

2896657

8/4375

2/4

3/2303

9/20144

1/2

 

اردبيل

8/1

1247202

5/3018

9/2

8/770

3/10109

1

 

اصفهان

6/6

4395645

8/4785

6/4

6/16448

7/56471

8/5

 

ايلام

8/0

538877

797

7/0

4205

4/7788

8/0

 

بوشهر

2/1

808482

4/1411

1/1

1/2852

9/14751

5/1

 

تهران

8/17

11931656

7/6116

8/5

7/43469

7/251043

9/25

 

چهارمحال وبختیار

2/1

832945

3/1587

5/1

4/629

7/6097

6/0

 

خراسان

2/9

6444320

5/9503

7/8

5/8035

7/58998

1/6

 

خوزستان

9/6

4277998

2/6912

3/6

7/102506

8/139830

3/14

 

زنجان

4/1

963434

7/1941

8/1

8/1637

8/8109

8/0

 

سمنان

9/0

578910

7/1458

4/1

3/1086

2/7059

7/0

 

سيستان و بلوچستان

2/3

2219393

1942

6/1

2/905

2/10935

1/1

 

فارس

3/6

4323626

5/9156

8/8

4/6040

5/42595

4/4

 

قزوين

6/1

1133547

5/2554

5/2

5/4413

1/13835

4/1

 

قم

5/1

1038424

909

8/0

4/2010

9/9899

1

 

كردستان

3/2

1546256

7/1578

5/1

7/761

5/9732

1

 

كرمان

4/3

2380682

3/7134

8/6

3/5292

1/21914

6/2

 

كرمانشاه

3

1921284

2/2693

5/2

7/1452

2/14142

5/1

 

كهگيلويه و بويراحمد

1

674113

6/1105

1

2/32792

4/36744

7/3

 

گلستان

4/2

1613691

9/4049

7/3

7/874

8/14026

4/1

 

گيلان

5/3

2389195

3/4484

4

7/2665

6/23401

4/2

 

لرستان

6/2

1739644

1/2852

7/2

3/1450

12381

3/1

 

مازندران

2/4

2796120

2/9260

6/8

7/3566

1/34789

6/3

 

مركزي

2

1344920

5/2221

1/2

3/9671

4/22898

4/2

 

هرمزگان

9/1

1284925

8/2996

6/1

7/2256

5/17330

8/1

 

همدان

6/2

1732080

2/3924

8/3

7/1936

9/15579

6/1

 

يزد

4/1

940802

6/1691

6/1

8/3389

1/11922

2/1

 

فرامنطقه

-

-

-

 

1/37450

6/38122

9/3

 

(1)     . برآورد جمعيت بازسازی شده استانهای کشور در سال 1383                      طرح و تدوین : سروش زارع

(2)     . ارزش افزوده دیگر بخشهای عمده اقتصادی را در این جدول ذکر نکردیم. لذا میتوان با کسر ارزش افزوده کشاورزی و صنعت از مجموع ؛ رقم ارزش افزوده دیگر بخشها را محاسبه نمود.

 

  • جدول با استفاده از آمار و ارقام منتشر شده رسمی از سوی گزارشات سازمان مدیریت و برنامه ریزی و مرکز آمار ایران ؛ از طریق سایت اینترنتی رسمی این مراکز < http://www.sci.org.ir/  > تنظیم شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 13:49  توسط عباسعلی رسولی  | 

آيا مطالعات فرهنگي به منزله مرگ انسان‏شناسي است؟

موضوع بحث نشست سيزدهم ارديبهشت ماه گروه علمي ـ تخصصي مطالعات فرهنگي انجمن جامعه‏شناسي ايران، نسبت ميان دو دانش انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي بود.

دكتر نعمت‏اله فاضلي عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي در مقدمه بحث خود در اين باره، نخست به ضرورت طرح اين موضوع در ايران پرداخت. او اشاره كرد كه مطالعات فرهنگي گرچه بسيار سريع گسترش يافته و قلمروهاي وسيعي را فتح كرده است اما به طور كلي در دنيا دانش جواني محسوب مي‏شود. اين در حالي است كه انسان‏شناسي يكي از رشته‏هاي كهنسال و تثبيت شده علوم اجتماعي است كه حتي در كشور ما گفته مي‏شود از سال 1316 بنگاه مردم‏شناسي ايران توسط رضاشاه بنا نهاده شده و پس از آن موسسه و سپس مركز مردم‏شناسي ايران تأسيس شده است. در حال حاضر نيز پژوهشكده اين رشته فعاليت‏هاي متعددي را انجام مي‏دهد و سالانه انبوهي از مقالات، كتاب‏ها و مجلات را منتشر مي‏كند. با اين وجود عده زيادي معتقدند ما هنوز چيزي به نام انسان‏شناسي ايران نداريم. با ديدي مثبت‏تر مي‏توان گفت دانش‏هاي انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي هر دو در ايران جوانند، هيچ‏كدام تثبيت نشده‏اند و هيچ‏يك قلمروي تعريف شده‏اي و حتي مسأله مشخصي ندارند و به يك معنا رسالت‏شان در ساختار اجتماعي ـ فرهنگي ايران نامعلوم است.

وي افزود: با وجود آنكه انسان‏شناسي، مردم‏شناسي و مطالعات فرهنگي هنوز در كشور ما آن گونه كه بايد به رسميت شناخته نشده‏اند اما به دليل حضور محتوايي آنها به عنوان بخشي از دانش ضمني در فعاليت‏هاي ادبي، ذوقي و شاعرانه و يا فعاليت‏هاي مطبوعاتي و همچنين پژوهش‏هاي كلاسيك سنتي، نمي‏توان گفت جامعه ايران فاقد اين دانش‏هاست.

به گفته وي، در شرايط فعلي مهم آن است كه بتوانيم از تجربيات معرفتي و فرهنگي 100 سال گذشته، دانش منسجمي تعريف كنيم چرا كه متأسفانه تاريخ انديشه فكري، فرهنگي و اجتماعي ايران هنوز به دقت تحليل نشده و تنها عده اندكي از جامعه‏شناسان تلاش مي‏كنند تجربيات را به صورت انسجام يافته و در قالب زبان امروز ارائه دهند.

دكتر فاضلي ادامه داد: مطالعات فرهنگي به عنوان دانشي فرا رشته‏اي، بين رشته‏اي و حتي ضد رشته‏اي شناخته شده است كه اين خصلت تا حدي دردسر ساز است چرا كه مطالعات فرهنگي فاقد مرزهاي رشته‏اي خود بوده و هر جاي عالم مي‏تواند مرز او باشد. از اين جهت است كه آن را يك رشته امپرياليستي مي‏دانند زيرا مرزهاي عبور از رشته‏هاي نزديك به خود مثل جامعه‏شناسي، روان‏شناسي اجتماعي، حتي فلسفه، نقد ادبي، زبان‏شناسي و بسياري از رشته‏هاي ديگر را در نورديده و مي‏تواند بسيار گسترده و بي‏انتها شود.

وي انسان‏شناسي را به يك معنا، خواهر مطالعات فرهنگي دانست و از قول يكي از محققان اين رشته گفت: برخي معتقدند مطالعات فرهنگي فرهنگ را به سرقت برده و سبب شده اين مفهوم مانند گذشته تنها به انسان‏شناسي تعلق نداشته باشد و همين امر موجب شده در يك دهه اخير، انبوهي از مقالات و ديدگاه‏ها در فضاي تعامل اين دو رشته توليد شوند تا اين مسأله را تبيين كنند كه مطالعات فرهنگي چيست، انسان‏شناسي چيست و رابطه آنها كدام است.

به گفته فاضلي، سمينارهايي در سال‏هاي 1996 و 1998 در اين باره در بريتانيا (خاستگاه هر دو رشته) برگزار شد و در آنها اين مسأله مورد بحث قرار گرفت كه آيا بالاخره مطالعات فرهنگي با روندي كه در تصاحب فرهنگ و سپس مردم‏نگاري در پيش گرفته موجب مرگ انسان‏شناسي خواهد شد يا نه؟

وي افزود: كساني كه در اين كنفرانس‏ها شركت كرده بودند، ديدگاه‏هاي مختلفي را ارائه كردند. ”سيل هول“ يكي انسان‏شناسان شركت‏كننده در كنفرانس 1996، در اين زمينه معتقد است اساساً هيچ‏يك از رشته‏هاي حوزه‏هاي علوم اجتماعي و فرهنگي اصول مشخصي ندارند و از اين‏رو به سرقت رفتن فرهنگ توسط مطالعات فرهنگي موضوعيت ندارد چرا كه هر رشته و علمي مي‏تواند به اين مقوله بپردازد.

به تعبير هول آنچه اهميت دارد، تفاوتي است كه از نظر روش‏شناسي و نتايج بدست آمده از آن در هر رشته وجود دارد. او معتقد است اگرچه مطالعات فرهنگي به ميزان زيادي وارد عرصه فرهنگ شده و شباهت‏هاي بسيار با انسان‏شناسي پيدا كرده است اما هنوز تفاوت‏هايي ميان اين دو رشته وجود دارد. يكي از تفاوت‏ها اين است كه اساساً مطالعات فرهنگي به بررسي بازنمايي‏هاي فرهنگ يا محصولات فرهنگي مي‏پردازد و تأكيد و تمركز آن بر مطالعه نشانه‏ها، نمادها و توليدات فرهنگي است نه ارائه ديدگاه‏ها و كنش‏هاي بومي در زمينه فرهنگي خاص. به تعبير ديگر او معتقد است مطالعات فرهنگي توجهي به فرآيندهاي زندگي اجتماعي ندارد چرا كه محققان اين علم، به مردم، نهادها و روابط اجتماعي ميان آنها نمي‏پردازند. آنها محصولات فرهنگي را درون متن واقعي اجتماعي‏شان مطالعه نمي‏كنند، به نگرش ديني مردم كاري ندارند، بلكه تنها با تلويزيون راديو، سينما و هنر سر و كار دارند. روش آنها دقيقاً مطالعه از دور است. آنها هيچ‏گاه با مردمي كه اين محصولات را مصرف مي‏كنند يا مردمي كه آنها را توليد مي‏كنند، ارتباطي ندارند. در حالي كه يك انسان‏شناس به دنبال آن است كه بداند مصرف‏كننده يك اثر فرهنگي چگونه با آن اثر ارتباط برقرار مي‏كند. چگونه توليدكنندگان و مصرف‏كنندگان با هم تعامل برقرار كرده و چگونه زمينه‏هاي فرهنگي و اجتماعي جامعه سازنده اين آثار هستند. انسان‏شناسان اگر به نماد و نشانه هم توجه مي‏كنند آنها را درون متن خود مي‏بيند و اين متن را بدون تاريخ هرگز بررسي نمي‏كنند و از اين حيث تفاوت اساسي بين اين دو رشته وجود دارد.

دكتر فاضلي تفاوت دوم اين دو رشته را از قول هول اينگونه توصيف كرد: علي‏رغم اذعان مداوم محققان مطالعات فرهنگي به اهميت مردم‏نگاري و به كار بردن روش‏هاي كيفي، آنها هيچ‏گاه درگير يك مطالعات ميداني طولاني نمي‏شوند بلكه به شيوه ژورناليستي و بسيار سطحي اين روش را به كار مي‏برند و از اين نظر كار آنها با انسان‏شناساني كه عمر خود را در ميدان‏هاي تحقيق سپري مي‏كنند تفاوت‏هاي اساسي دارد.

وي افزود: سومين تفاوت از نظر هول، اين است كه مطالعات فرهنگي دائماً در يك سطح انتزاعي بحث مي‏كند و از زباني بهره مي‏گيرد كه از رشته‏هاي مختلف وام گرفته شده است. در واقع آن پيچيدگي كه در پست مدرنيسم ديده مي‏شود همان انتزاعي‏گري، غموض و لفاظي است كه در مطالعات فرهنگي نيز وجود دارد و از اين منظر با انسان‏شناسي به عنوان رشته‏اي كه مفاهيم را از واقعيت‏هاي تجربي اتخاذ مي‏كند و حداقل سطح انتزاع را دارد، بسيار متفاوت است.
فاضلي افزود: تفاوت چهارم از نظر اين محقق اين است كه مطالعات فرهنگي عموماً در جوامع توسعه يافته غربي تمركز مي‏كند و به مطالعه آن مي‏پردازد در حالي كه انسان‏شناسي جوامع ديگر را نيز مورد بررسي قرار مي‏دهد. علاوه بر اين محققان مطالعات فرهنگي برخلاف ادعايشان كمتر به مطالعه و نقد نظريات خود مي‏پردازند.

دكتر فاضلي با بيان اين نظريات، درباره نزاع بين انسان‏شناسان و محققان مطالعات فرهننگي گفت: اولين موضوع نزاع محققان اين دو رشته، همانگونه كه گفته شد نزاع بر سر فرهنگ است. وي از قول رابرتسون نويسنده كتاب ”جهاني شدن و نظريه اجتماعي“ يادآور شد: در قرن نوزدهم مفهوم فرهنگ در علوم اجتماعي بحث مطرحي بود اما از اوايل قرن بيستم تا سال 1970 اين مفهوم به انزوا كشيده شد و به يك مفهوم حاشيه‏اي بدل گشت و از 1970 به بعد نظريه‏هاي اجتماعي مجدداً به مقوله فرهنگ پرداختند.

وي تأكيد كرد: دعواي انسان‏شناسان و محققان مطالعات فرهنگي بر سر مقوله فرهنگ تنها يك دعواي لفظي نيست چرا كه مجموعه تحولات از 1970 به اين سو اجتماع، اقتصاد و سياست را حول محور فرهنگ قرار داده و فرهنگ قدرت تبيين‏كنندگي در مجموعه تغييرات اين حوزه‏ها پيدا كرده است در نتيجه مفاهيمي مانند ”فرهنگي شدن“ به معناي ادغام حوزه‏هاي اجتماعي در يكديگر و ”گشت فرهنگي“ با ظهور تكنولوژي‏هاي فرهنگي و گسترش صنعت توريسم و صنعت فرهنگي مطرح مي‏شود. همچنين، اهميت يافتن مقولاتي مثل قوميت‏ها و جنسيت، اهميت يافتن نمادها و توزيع آنها در رسانه‏ها و به طور كلي چرخش و تحول از يك جهان اقتصادگرا به يك جهان فرهنگ‏گرا باعث شده اين مقوله هم به منزله يك مفهوم تحليلي و هم به منزله يك واقعيت اجتماعي ارزش بيشتري پيدا كند و طبيعي است كه در چنين فضايي متوليان و رقباي بيشتري براي تحليل آن پيدا شود.

اين عضو انجمن جامعه‏شناسي ايران ادامه داد: در گذشته فرهنگ يك مفهوم معين داشت؛ انسان‏شناسان مي‏گفتند فرهنگ يعني ”شيوه زندگي“ اما از 1970 به بعد اين مفهوم دستخوش تحول و دگرديسي عميقي شد و ابهام و پيچيدگي خاصي در آن به وجود آمده كه همين امر ميدان را براي به وجود آمدن رشته جديد مطالعات فرهنگي باز كرده است. نتيجه اين امر آن مي‏شود كه نزاع بر سر فرهنگ، نزاع بر سر چيزي است كه تعيين‏كننده همه‏چيز است و ظهور ساختار جديد دانش‏هاي جديدي را مي‏طلبد كه روش‏هاي پوزيتويستي كهن قادر به تجزيه و تحليل آن نيست.

به گفته نعمت‏اله فاضلي، برخي حتي شكل‏گيري مطالعات فرهنگي را جرياني سياسي مي‏دانند كه مي‏خواسته در مقابل سنت تثبيت شده، جنبش معرفتي، فكري و فرهنگي جديدي را به وجود آورد كه سخنگو و تريبوني براي طبقات متوسط و گروه‏هاي حاشيه‏اي باشد.

دكتر فاضلي خاطر نشان كرد: در دهه 1970 هم زمان با انتقاداتي كه محققان مطالعات فرهنگي به سنت‏هاي ادبي مي‏كردند، در انسان‏شناسي هم جرياني خود انتقادي شروع شد كه در آن اين بحث مطرح بود كه فرهنگ را ديگر نمي‏توان از مطالعه سرخپوستان آمريكايي و يك دهكده شناخت. ديگر جنبش جوانان، زنان، كارگران، سياه‏پوستان و نحله‏هاي فكري پست مدرن را نمي‏توان با نگاه عجايب و غرايب‏گرايي انسان‏شناسي شناخت و همين مسأله باعث شده دل هايمز در سال 1971 در كتاب خود با عنوان ”ابداع مجدد انسان‏شناسي“، به شكل‏هاي مختلف به بي‏معنا بودن مطالعات انسان‏شناسي كلاسيك در جوامع معاصر اشاره كند. در چنين شرايطي، اينكه مذاهب، دين و خانواده چگونه به وجود آمدند ديگر معنايي نداشت. به همين دليل دل هايمز و ديگر نويسندگان اين مجموعه، نوعي انسان‏شناسي انتقادي را بنيانگذاري كردند.

وي افزود: در همين زمينه ”طلال اسد“ انسان‏شناس صاحب نام مصري مقيم آمريكا نيز، كتاب ”مواجهه با انسان‏شناسي“ را در سال 1973 نوشت و به نقد سياسي انسان‏شناسي پرداخت. او مفهوم عينيت‏گرايي و علم‏گرايي را كه دنياي انسان‏شناسي را تشكيل مي‏داد، زير سئوال برد و توضيح داد كه انسان‏شناسي كلاسيك چه بپذيرد و چه نپذيرد به رشد استعمار كمك كرده است. در سال 1979 نيز نقد كوبنده و ويرانگر ”ادوارد سعيد“ تمامي مفاهيم انسان‏شناسي غربي را زير سئوال برد و اين موضوع را مطرح كرد كه آنچه orientalism (شرق‏گرايي) نام گرفت، سهم عمده‏اي در ارائه تصوير وارونه از واقعيت از شرق در راستاي گفتمان اروپاگرايي تكاملي داشت كه اروپا را در اوج تمدن قرار مي‏داد و بقيه عالم را در طيف نامتمدن‏ها معرفي مي‏كرد.

فاضلي گفت: انسان‏شناسي انتقادي در واقع با تولد نحله‏هاي جديدي از انسان‏شناسي آغاز شد كه به شدت از گفتمان‏هاي مطالعات فرهنگي و گفتمان معناي فلسفي مطالعات فرهنگي پست مدرنيستي و به خصوص تفكراتي مثل مردم‏نگاري و نحله‏هاي فلسفه اجتماعي ديگر تأثير مي‏پذيرفت.

وي افزود: ”كليفور گريتز“ كسي كه با انتشار كتاب ”تفسير فرهنگ‏ها“در سال 1973، انسان‏شناسي تفسيري را بنيانگذاري كرد، فرهنگ را به منزله يك متن دانسته و كار يك مردم‏نگار را درست خواندن اين متن معرفي كرد و از اين منظر تلاش ‏كرد تلقي پوزيتيويستي از علم و جامعه‏شناسي را كه بر نوعي تجربه‏گرايي مبتني بود، زير سئوال برده و تفسير جديدي از انسان‏شناس، به عنوان كسي كه به تفسير و تأويل و تحليل نمادها و معاني مي‏پردازد، ارائه دهد. در اين رويكرد جديد، فرهنگ ديگر مجموعه رفتارها نبود بلكه مي‏توانست آثار، كتاب‏ها، تلويزيون و راديو باشد و در واقع هرچيزي را كه نماد يا نشانه بود در بر مي‏گرفت. در چنين فضايي، كار انسان‏شناسي ديگر تنها كشف قوانين حاكم بر ساختار ذهن بشر يا فرآيندهاي تاريخي تحول بشر نبود.

به بيان ديگر، انسان‏شناس تفسيري به دنبال تبيين نيست بلكه به دنبال يك توصيف غني از آنچه بشر انجام مي‏دهد است. او معتقد است دنياي معنايي دنياي بي‏انتهايي است كه لايه‏هاي آن را در مي‏نورديم اما هيچ‏گاه به قانون كلي نمي‏رسيم، در واقع هرچه تلاش بيشتري مي‏كنيم به نظام معنايي عميق‏تري دست مي‏يابيم و در اين معنا مطالعات فرهنگي همان پژوهش معنا مي‏شود.

دكتر فاضلي تأكيد كرد: تحولي كه باعث شد انسان‏شناسي انتقادي و انسان‏شناسي تفسيرگرا متولد شود سبب شد از سال 1980 به بعد با چهره جديدي از انسان‏شناسي پارادايمي مواجه باشيم كه در اين چهره جديد انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي دوش به دوش هم جلو مي‏آمدند و انسان‏شناسي تفسير جديدي از خود ارائه داد.

او بهترين نماينده انسان‏شناسي جديد را مجله ”cultural anthropology“ دانست. كه سال 1986 تأسيس شد و بسياري از انسان‏شناسان جديد در آن كار مي‏كنند.

فاضلي با اشاره به مقالات اين مجله گفت: انسان‏شناسي جديد در مورد تلويزيون، سينما، نقاشي، گالري‏ها، جنگ‏هاي چريكي، افغانستان، فلسطين، جهاني شدن، مهاجرت، توريسم و اقتصاد كار مي‏كند و نظر مي‏دهد. همچنين در مورد اينكه در كاخ سفيد چه اتفاقي افتد و يا اينكه نشر دانشگاهي چه فرآيندي را طي مي‏كند.

وي يادآورد شد: انسان‏شناسي جديد اساساً از كشف قوانين هزاره‏هاي گذشته كاملاً بيرون آمده و دنبال ارائه يك نوع روشنگري و بينش نقادانه و آگاهي‏هاي ضروري براي زيستن در جهان امروز است.

او در پايان سخنان خود گفت كه در پارادايم جديد، فاصله انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي از حيث موضوع تقريباً صفر است اما در عين حال اين دو دانش همچنان دو رشته متفاوت هستند و خاطر نشان كرد: تحول پارادايمي در انسان‏شناسي كه موضوع آن را از تاريخ دور به تاريخ نزديك منتقل كرد، نه تنها در توليد دانش و گفتمان‏هاي انسان‏شناسي جديد تأثيرگذار بود، بلكه در آموزش انسان‏شناسي هم بسيار مؤثر واقع شد.

وي تصريح كرد: دعواي بين انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي تا حدودي ناشي از اختلافات بنيادي اين دو رشته نيز هست. به هر حال سنت كلاسيك علوم اجتماعي كه انبوهي از داده‏هاي و آمارها توليد مي‏كرد نمي‏تواند با روح مطالعات فرهنگي كه درصدد است از يك دانشجو روشنفكري بسازد كه مي‏خواهد حرفه خود را به منزله شيوه‏اي از زيستن تلقي كند، يكي باشد. به همين دليل برخي صاحبنظران معتقدند تفاوت عمده‏اي بين انسان‏شناسي و مطالعات فرهنگي است و آن اينكه مطالعات فرهنگي رشته جذابي است كه با آن مي‏توان در روزنامه‏ها و رسانه‏ها راجع به همه‏چيز حرف است. اين رشته به علاقمندان به عرصه فرهنگ انرژي مضاعفي مي‏دهد كه بتوانند درباره فرهنگ و آنچه در اطرافشان مي‏گذرد، بينديشند و ديدگاه خود را ارائه دهند. در حالي كه هنوز هم براي چهره‏هاي كلاسيك انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي حضور در تلويزيون نوعي اتهام محسوب مي‏شود.

                                                      برگرفته از سایت انجمن جامعه سناسی ایران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:2  توسط عباسعلی رسولی  | 

سوسیالیسم به روایت سه فرهنگ لغت مختلف

فرهنگ علوم سیاسی آکسفورد
نویسنده:این مک لین
ترجمه:دکتر حمید احمدی
نشر میزان1381


نظريه‌ای سياسی اقتصادی يا سيستمی از سازمان اجتماعی مبتنی برمالكيت مشترك يا دولتی ابزار توليد،توزيع و مبادله-هرچند كه همانند سرمايه‌داری،سوسياليسم نيز شكل‌های بسيار و پراكنده به خود می‌گيرد و يك مفهوم دائما درحال تحول است .
اصطلاح واقعی"سوسياليسم"اولين باردراوايل دهه‌ی1830توسط طرفداران اون در انگلستان و طرفداران سن سيمون در فرانسه مورد استفاده قرار گرفت.در اواسط قرن نوزدهم،كلمه‌ی سوسياليسم برای اشاره به رشته‌ی وسيعی ازانديشه‌های اصلاح طلبانه و انقلابی درانگلستان،اروپا وايالات متحده استفاده می‌شد.نقطه‌ی اتصال اين انديشه‌ها تاكيد مشترك بر ضرورت تغيير جامعه‌ی صنعتی سرمايه داری به يك نظام مساوات طلبانه تر بود كه در آن بهبود جمعی برای همه به واقعيت تبديل می‌شد،و درآن تعقيب منافع شخصی فرد تابع ارزش‌های چون انجمن، اجتماع و تعاون قرار می‌گيرد.بدين ترتيب برهمبستگی،وابستگی متقابل،واحتمال دستيابی به هماهنگی واقعی در جامعه برای از بين بردن كشمكش،بی ثباتی و طغيان،تاكيد آشكاری صورت می‌گرفت.نقد پايگاه اجتماعي – طبقاتی سرمايه‌داری،با ارتقاء منافع طبقه‌ی كارگر يا پرولتاريا به مهم‌ترين موقعيت همراه می‌شد و درمواردی اصل كنترل سيستم كارگران در نظام سوسياليسم به عنوان جايگزين حكومت طبقات و نخبه‌گان مسلط موجود مطرح می شد.تصاوير ذهنی جامعه‌ی"بی‌طبقه"آينده برای نمادينه كردن ضرورت لغو كامل تمايزات اجتماعی – اقتضادی در آينده،كه به ويژه در سنت ماركسيستی يك انديشه‌ی بسيار مهم بود،مورد استفاده قرار می‌گرفت.اما،سوسياليست‌ها به ندرت بر سر يك استراتيژی برای دستيابی به اين اهداف توافق داشتند،و پراكندگی و كشمكش ميان متفكران سوسياليست،جنبش‌ها و احزاب بويژه در غالب انجمن‌های بين الملل اول و دوم كارگران(كه به ترتيب در 1864و1889 تاسيس شدند)رو به گسترش گذاشت.با گذشت زمان در قرن نوزدهم،آمال سوسياليستی به نحو فزاينده‌ای بر سياست دولت – ملت‌ها(علی‌رغم شعار گسترده پيرامون سوسياليسم به عنوان يك نيروی بين‌المللی و جهانی)و مهاركردن علم،تكنولوژی و صنعت مدرن تمركز كردند.با وجود اين،ديدگاه‌های جايگزين ديگر مربوط به آينده‌ی سوسياليستی – برای نمونه با تاكيد بر استعداد بالقوه‌ی اجتماعات سطح كوچك و كشاورزی‌گرايی به جای صنعتی شدن تمام عيار– هميشه با گرايش اصلی همزيستی داشتند.علاوه بر اين مكتب‌هايی چون آنارشيسم، كمونيسم،و سوسيال دموكراسی بر ارزش‌های اصلي سوسياليسم تكيه می كردند و جدا كردن مكتب‌ها و جنبش‌های گوناگون از يكديگر،غالبا كار مشكلی بود.بدين ترتيب ماركس و انگلس خود را "سوسياليست‌های علمی"(در مقابله با "سوسياليستهای تخيلي" قبلی) قلمداد می كردند،اما سوسياليسم را به معنی دقيق اصطلاح آن يك مرحله‌ی موقتی ميان سرمايه داری و كمونيسم كامل اقتصادی و اجتماعی در نظر می گرفتند .
از آنجا كه انواع جنبشها و احزاب سوسياليست كنترل حكومت در بسياری از كشورهای جهان را در دست گرفته اند،كانون علاقه در سوسياليسم از نظريه تا عمل به طور اجتناب‌ناپذير تغيير يافته است.اساس‌ترين اختلافات ميان سوسياليست‌ها به نقش دولت در مالكيت،كنترل و سازمان اقتصاد،رابطه ميان سوسياليسم و سياست‌های دموكراتيك و تنش ميان استراتژی‌های تدريجی و انقلابی تغيير و تحول مربوط می شده است.به نظر می رسد كه در دهه‌ی 1930 دو نوع نظام كاملا متفاو ت از سوسياليسم،بيانگر قطب‌های تغييرعقيدتی باشند: سوسياليسم اتحاد شوروی درزمان استالين و ناسيوناليسم هيتلر درآلمان.منتقدان ليبرال، محافظه‌كار و حتی آنارشيست بر گرايش تماميت طلب تفكر سوسياليستی تاكيد می‌كردند.تقسيم اروپا به بلوك كثرت‌گرا و دموكراتيك و بلوك تحت سلطه‌ی ماركسيست شرقی پس از جنگ جهانی دوم،تمايز ميان مفاهيم جايگزين سوسياليسم را بيشتر كرد.در اروپای غربی،احزاب سوسيال دموكراتيك و كارگر برای حمايت از يك رهيافت غير ماركسيستی در تنظيم و كنترل سرمايه داری،از كينز استفاده كردند و بر ضرورت دستيابی بر عدالت اجتماعی و برابری از طريق مديريت مؤثر اقتصاد(از جمله نوعی ملی‌كردن و نه مسلما ملی كردن تمام عيار صنعت)و سياست‌های توزيعی مجدد رفاهی تاكيد كردند.سوسيال دموكرات‌ها واقعيت"اقتصاد تركيبی"را پذيرفتند و به تحليل ماركسيستی سرمايه‌داری و انديشه‌ی اجتماعی كردن ابزارهای اساسی توليد،توزيع و مبادله‌ی اقتصادی پشت كردند .
با تحت فشار قرار گرفتن فزاينده‌ی اقتصادی دولت رفاهی و چالش شيوه‌های سوسيال دمكراتيك مديريت اقتصادی كينزی از سوی نظريه‌های نو ليبرال و راست جديد،سوسياليسم دردنيای غرب دردهه‌ی 1980و 1990وارد مرحله‌ی نوينی از بحران و بی‌اطمينانی شده است.سقوط سوسياليسم ماركسيستی در اتحاد شوروی و اروپای شرقی در پايان دهه‌ی 1980،و شكست بسياری از رژيم‌های سوسياليستی جهان سوم،وزنه‌ی يبيشتری به اين ديدگاه داده است كه سوسياليسم در حال حاضر به عنوان يك مكتب عقيدتی به جستجوی يك هويت تازه برآمده است.تلاش برای نوگرايی،تجديد نظر و انطباق سوسياليسم با شرايط تاريخی تازه به يك رشته انديشه‌ها و نظريه‌های چپ نوين در عرض بيست و پنج سال گذشته منجر شده است كه برخی از آنها در چهارچوب جنبش‌ها و احزاب سوسياليستی موجود باقی مانده و ديگران به بسيج و حمايت در عرصه‌های"سياست نوين"فرامادی‌گرايی (پست ماترياليسم)، فمينيسم،ومحيط‌گرایی دست يافته‌اند.سوسياليست‌ها معاصر علاقه‌ی مجدد آشكاری به‌موضوعات اساسی دموكراسی راديكال،از جمله رابطه‌ی در حال تحول ميان دولت و جامعه‌ی مدنی،ابعاد تازه‌ی كثرت‌گرايی اجتماعی،نياز به فرصت‌های فزاينده‌ی مشاركت سياسی و مسئله‌ی حقوق شهروندی پيدا كرده‌اند.همچون هميشه،سوسياليست‌ها مسايل زيادی برای بحث از جمله بحث با يكديگر،دارند.


دانشنامه‌ی سیاسی
نویسنده:داریوش آشوری
انتشارات مروارید1380


سوسياليسم يا جامعه باوری،اين اصطلاح كه از واژه‌ی"سوسيال"،به معنای اجتماعي،در زبان فرانسه،گرفته شده است،معناهای بسيار دارد،اما تعريف معمول اين اصطلاح را در واژه نامه‌ی انگليسي آكسفورد،چنين می‌توان يافت :"سوسياليسم تئوری يا سياستی است كه هدف آن مالكيت يا نظارت جامعه بر وسايل توليد – سرمايه،زمين،اموال و جز آنها – به طور كلی، و اداره‌ی آنها به سود همگان است."اما چنين تعريفی اختلاف نظرها و روش‌های سوسياليست‌ها و مدعيان بی‌شمار هواداری از سوسياليسم را درباره‌ی مفاهيم اين تعريفی،روشن نمی‌كند.به هرحال ، يك تعريف بی چون و چرا از سوسياليسم ممكن نيستی، زيرا مفهوم"مالكيت و نظارت عمومی" بسيار كشدار است و بر سر آن همرايی نهايی وجود ندارد .
مهمترين عنصر مشترك نظريه‌های سوسياليست تکيه بر برتری جامعه و سود همگانی بر فرد و سود فردی است .از جهت تاريخی،سوسياليسم طغيانی است بر ضد فرد باوری (انديويدواليسم) و ليبراليسم اقتصادی عصر جديد . سوسياليسم نفی اين نظريه است كه پيگيری نفع فردی،چنان كه هواداران سرمايه داری ادعا می‌كنند،خود به خود به نفع اجتماعی می‌انجامد،بلكه، به عقيده‌ی اين مكتب،دخالت اكثريت و دولت،در مقام نماينده‌ی اكثريت،ميتواند نفع عمومی را از دست برد افراد در امان دارد .
بعضی ريشه‌های سوسياليسم را تانخستين نظريه‌های اخلاقی و دينی مشوق برابری و همكاری اجتماعی و يا آرمان شهر افلاطونی،واپس می‌برند،اما سوسياليسم جديد،در واقع،فرآورده‌ی مستقيم انقلاب صنعت است.سوسياليسم يك ايدئولوژی شورنده عليه پيامد‌های شوم انقلاب صنعتی برای اكثريت جامعه بويژه پرولتارياست.اصطلاح" سوسياليست"به معنای جديد آن،اول بار در 1827 برای پيروان رابرت اون در انگلستان به كار رفت،و اصطلاح" سوسياليسم" در 1832 در نشريه‌ی ارگان پيروان سن سيمون برای عقايد سن سيمون به كار برده شد و پس از آن در فرانسه و انگلستان و آلمان و امريكا رواج يافت .
نخستين سوسياليست‌ها كسانی بودند كه به يك سيستم"اجتماعی" اعتقاد داشتند و آنچه همگی يك زبان با آن مخالف بودند نظام فردی اقتصاد موجود بود.اين سوسياليست‌ها در زمينه‌ی پديد آوردن آرمان شهرها(يوتوپياها) تجربه هايی نيز كردند.سوسياليسم از آغاز پيدايش خود بر مدعاهای فرد در مقام عضو جامعه(نه در برابر جامعه)تكيه كرده است و اين انديشه‌ی اصلی صورت‌ها و عنوان‌های بسيار گرفته است كه از مهمترين آنها:آنارشيسم، سنديكاليسم،سوسياليسم مسيحي،سوسيايسم دموكراتيك و بولشويسم است.هر يك از اين مكتب ها اصولی خاص خود دارند،اما هدف همه‌ی آنها پديد آوردن اقتصادی است كه در آن جامعه،مسئوليت شيوه‌ی بهره برداری از ابزارهای توليد را داشته باشد .
اما در مورد روشهای رسيدن به اين هدف ميان مكتب‌های مختلف وابسته به اين عنوان كلی اختلاف نظر زياد وجود دارد.پرودون تحقق اين هدف را در بازگشت به يك اقتصاد ساده می‌دانست كه در آن توليد به دست جامعه های كوچك خود گردان باشد.از سوی ديگر، پيشوايان نخستين مکتب‌های سوسياليسم – سن سيمون،فوريه،آون – انقلاب صنعتی را پذيرفتند،اما به نظر آنان نيروی توليدی اين انقلاب می‌بايست به نفع تمام جامعه به كار افتد . همچنين ماركس بر آن بود كه سرمايه‌داری مانع رشد توليد است و"آشفتگی اجتماعی" ناشی از روش توليد سرمايه داری سرانجام بايد به يك"برنامه‌ی كلی" بدل شود .
پيدايش ماركسيسم در نيمه‌ی قرن نوزدهم نقطه‌ی تحول بسيار بزرگی در انديشه‌ی سوسياليستی است،زيرا از آن پس تا اين زمان كمابيش همه‌ی جنبش‌های سوسياليست به نحوی به درجه‌ای زير نفوذ و تاثير آن بوده اند .
ماركسيسم عنوان"سوسياليسم علمی" به خود می‌دهد،از آنجا كه مبنای آن بر تحليل اجتماعی و تاريخی و كشف قوانين"ناگزير"تاريخ قرار دارد.انگلس،انديشه‌های سوسياليست‌های پيش از ماركس و خود را"سوسياليست آرمان شهری"(يوتوپيايی)می خواند،زيرا كه هواداران اين انديشه‌ها در پی‌بنيان‌گذاری جامعه‌یی كامل،بيرون از شناخت ضروريات و امكانات جامعه‌ی كنونی بودند ونظرگاه‌شان بيشتر انسان دوستانه و اخلاقی بود تا تاريخی و اجتماعی .حال آنكه،ماركسيسم می‌خواهد نشان دهد كه اين دگرگونی همان اندازه كه از نظر اخلاقی درست و خوشآيند است ،از نظر تاريخی نيز"ناگزير"است،زيرا از"جبر تاريخ " – چنانكه ماركسيسم تحليل می كند - بر می خيزد.اما در ميان ماركسيست‌ها،پس از مرگ ماركس،در مورد چگونگی اين"ناگزيری"و روش تحقق آن بحث‌های بسيار درگرفت كه هنوزادامه دارد.بويژه جريان اقتصادی و اجتماعی اروپا،كه به"انقلاب پرولتاریايي"(چنانكه ماركس پيش بيني كرده بود)و سرنگونی سرمايه‌داری نينجاميد،ترديد‌های را برانگيخت كه سبب پيدايش انواع بازنگری‌ها در ماركسيسم شد .
ظهور بولشويسم در روسيه و پيروزی آن در 1917 يك مرحله‌ی اساسی ديگر در تاريخ تحول سوسياليسم است، زيرا از آن پس(از1920)جنبش سوسياليستی به دو شاخه‌ی اصلی كمونيست و سوسياليست تقسيم شد.ويژگی كمونيسم تكيه بر ماهيت انقلابی ماركسيسم و"ناگزيری"تحقق سوسياليسم است،درحالی كه سوسياليست‌ها رفته- رفته از جنبه‌ی انقلابی و"علمی"ماركسيسم به جنبه‌ی اخلاقی سوسياليسم و سنت‌های دموكراسی غربی گراييدند و بدين گونه جنبش سوسياليستی به دو جناح انقلابی و بهبودخواه(رفورميست) تجزيه شد و جناح اخير عنوان" سوسيال دموكرات"گرفت.امروزه عنوان "سوسياليست " برای کمونيست‌ها کمتر به كار می رود .
سوسياليسم و انترناسيوناليسم:جنبش سوسياليستی،كه اساس اخلاقی و نظری آن بر پايه‌ی انديشه‌های دوران" روشنگری"(قرن هجدهم)و انسان باوری و انسان دوستی(اومانيسم)،كه ميراث آن دوران است،قرار دارد،از آغاز پيدايش خود دارای روحيه‌ی انترناسيوناليستی بود،و ماركسيسم به ويژه نيرومند كردن اين جنبه‌ی سوسياليسم اثر فراوان داشته است.ماركسيسم ميان پرولتاريای جهانی همبستگی ذاتی می‌بيند و يكی از پايه‌های نظری آن انترناسيوناليسم پرولتاريايی است .
جنبش سوسياليستی،به عنوان يك پديده‌ی تاريخی،عمده‌ترين جنبش چپ اروپايی‌ست و در کشورهای اروپايی برای برقراری حق رای همگانی،بهبود جامعه و وضع اجتماعی طبقات کم درآمد و تهيدست و نظارت دولت بر اقتصاد، با موفقيت كوشيده است.اما حزب‌های سوسياليست در كشورهای اروپای شرقی پس از جنگ جهانی دوم سركوب شدند.در"جهان سوم"نوع اروپايی جنبش كارگری موفقيتی نداشته است و در بخش عمده‌ی آسيا و آفريقا سوسياليسم با نظام يك حزبی همراه شده است.مفهوم"توسعه‌ی اقتصادی"در اين دو قاره بيشتر با كمونيسم نزديك می‌نمايد تا با سوسياليسم.اما درغرب،تجربه‌ی رژيم‌های كمونيست و استبداد فراگير حاكم بر آنها،از جاذبه‌ی رويايی سوسياليستی مالكيت عمومی كاسته است.برای حفظ آزادی‌های سياسی و اجتماعی انواع"اقتصاد آميخته(مختلط)"را پذيرفته‌اند، زيرا،با تجربه‌ی كشورهای كمونيست،اين مسئله مطرح شده است كه انحصار قدرت سياسی(نظام يك حزبی) انحصار اقتصادی را نيزبه همراه داردی،خواه انحصار دولتی باشد(سرمايه‌داری دولتی)خواه خصوصی .
در سالهای اخير انديشه‌ی"رشد اقتصادی"،كه همواره با انديشه‌ی سوسياليستی مربوط بوده است،با مسئله‌ی كميابی منابع در كره‌ی زمين و چشم‌انداز انفجار جمعيت روبه رو شده است.همچنين سست شدن پايه‌های اعتقاد بی‌چون و چرا به پيشرفت انگيزه‌ی بنيادی سوسياليسم،يعنی حركت به سوی آرمانشهر يا جامعه‌ی برابری و آزادی كامل را ضعيف كرده و اين پرسش را برای بسياری برانگخته است كه برابری و آزادی تا كجا با هم سازگارند؟ازاينرو، تجربه‌های تاريخی قرن بيستم سوسياليست‌ها را برانگيخته است كه درپيش فرض‌ها انديشه‌ی سوسياليستی بازنگرند و آنها را از نو ارزيابی كنند .


فرهنگ اندیشه ی نو
نویسنده:اولیور استلی برس
آلن بولک
ویراستار:‌ع . پاشائی
انتشارات :‌مازیار 1378


مفهومی با معانی بسيار،اما عموما آن را يك نظام اجتماعی می‌دانند كه شالوده‌اش بر مالكيت اشتراكی وسائل توليد و توزيع است.در نظريه‌ی كمونيستی،سوسياليسم نخستين مرحله‌ی رسيدن به كمونيسم كامل است.در نوشته‌های سوسياليستی، فرق سوسياليسم و كمونيستم دراين است كه سوسياليسم به ارزش‌ها‌ی اخلاقی و دموكراتيك دلبستگی دارد،و بر تفاوت بين مالكيت اجتماعی و دولتی تاكيد می‌كند .
در دهه‌ی 1830،وقتی كه اين اصطلاح رواج پيدا كرد،سوسياليسم وارث عقلی جنبش"روشنگری" بود و انديشمندان بنياد گرا در فاصله‌ی سالهای بين انقلاب فرانسه و ظهور سازمان صنايع،ميان بوئوناروتی و سن سيمون به تبليغ آن پداخته بودند.خصوصيات آشكارا آرمانشهری آن كه پيروان و نظريه پردازان اوليه‌اش(مثلا فوريه) نشان داده‌اند،به صورت قرينه‌ی دنيايی نگرش‌های رستگاری خواه اعصار دينی ظاهر شد.بعدها انگلس مدعی شد كه نظريه‌ی ماركسيستی،سوسياليسم را از حالت آرمانشهری آن درآورده بر شالوده‌يی علمی استوار كرده است.ولي سنت آرمانشهری،همچنان در كمونيسم انقلابی باقی مانده است؛جنبش سوسياليستی،ضمن آنكه اين سنت را يكسره كنار نمی‌گذارد عملا از لحاظ ايدئولوژيكی آن را ناديده می‌گيرد.اين می‌تواند ريشه‌ی اختلاف بين دو جنبش سياسی باشد كه از يك سنت فكری ريشه می‌گيرد،چون آرمانشهرگرايی رستگاری خواه هميشه ناشكيبايی ارتباط داشته و به همين علت مايل بوده است كه به صورت عمل مستبدانه‌ی سياسی ظاهر شود .
جنبش سوسياليستی،به عنوان يك پديده‌ی تاريخی،اساسا به چپ اروپايی محدود بوده است.در كشورهای اروپايی، سوسياليسم توانسته است امر گسترش حق رای همگانی،اصلاحات اجتماعی، بهبود شرايط اجتماعی،و نقش اقتصادی بزرگ‌تر را برای دولت در نظارت بر سازو كار بازار پيش ببرد .
پس از جنگ جهانی دوم،‌احزاب سوسیالیست در کشورهای اروپای‌شرقی سرکوب شدند در جهان سوم،‌نوع اروپایی جنبش سوسیالیست کارگری نتوانسته است ریشه بگیرد:سوسیالیسم با حاکمیت تک حزبی جوش خورد،‌و مفهوم آسیایی با آفریقایی رشد اقتصادی به اندیشه‌های کمونیستی نزدیک‌تر بوده است تا به اندیشه‌های سوسیالیستی .در غرب، تجربه‌ی تاریخی کشورهای کمونیستی از جذابیت نظریه‌ی سوسیالیستی عمومی کاست،‌و این مسئله را مطرح کرد که آیا انحصار سیاسی پیامد‌ اجتناب ناپذیر انحصار اقتصادی نیست ؟
در سال‌های اخیر،‌تصور رشد اقتصادی، که سنتا با اندیشه‌ی سوسیالیستی پیوند داشت،‌به ناگزیر با تحقق کلی کمبود جهانی منابع طبیعی و چشم انداز انفجار جمعیت رو به رو شده است.زوال اندیشه‌ی ترقی،‌انگیزه‌ی آرمانشهری را که شالوده‌ی دیدگاه سوسیالیستی جامعه‌ای مساوات طلب و اختیارگرا بود،‌تضعیف کرده است و بسیاری را به طرح این سوال واداشت که مساوات طلبی و اختیارگرایی تا کجا با یکدیگر سازگارند.به این ترتیب،‌تجربه‌ی تاریخی قرن بیستم سوسیالیست‌ها را نه فقط با ضرورت تجدید نظرطلبی ـ مانند تجدید نظر برنشتاین در نظریه‌های مارکسیستی ـ بلکه با ضرورت ارزیابی مجدد خود مقدمات اندیشه‌ی سوسیالیستی نیز مواجه ساخته است.یک چنین ارزیابی مجددی این سوال را مطرح می‌کند که آیا سوسیالیسم می‌تواند هم هویت جداگانه‌ی خود و هم ارزش‌هایی را که از لحاظ تاریخی به آن وابستگی داشته‌اند حفظ کند ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:33  توسط عباسعلی رسولی  | 

همکاران عزیز علوم اجتما عی استان و سایر علاقمندان به مباحث اجتماعی

شماره ی حساب انجمن برای واریز کمک های نقدی شما بانک صادرات شعبه ی میرزاده عشقی شهر همدان با کد بانک  ۳۹۹۲ و شماره حساب ۱۴۶۷ را فراموش نکنید.حداقل حق عضویت برای هر سال ۳۰۰۰ تومان و برای دوره ی دو ساله ۶۰۰۰ تو مان می باشد.

                                                                      با تشکر از مساعدت شما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 13:58  توسط عباسعلی رسولی  | 

نمونه سوالات جامعه شناسی 1 از همکارمان آقای کنعانی از مشهد

 

 فصل اول: نقش

 

درس اول:درباره نقش بيشتر بدانيم

رديف

شماره صفحه

                                                      متن پرسش

1

4

نقش را تعريف كنيد.

2

4

منظور از انتظارات نقش چيست؟ يك مثال بزنيد.

3

5                     

چه تفاوتي بين نقش هاي  «سلطان _ رعيت» و «دولت_ شهروند»وجود دارد؟

4

6

طبقه بندي نقش ها به چه صورت است؟نام ببريد.

5

7

نقش هاي «انتسابي» را تعريف كنيد و يك مثال بزنيد.

6

7

نقش هاي «اكتسابي» را تعريف كنيد و يك مثال بزنيد.

7

7

نقش هاي «اكتسابي»به چه دليل تعريف شده هستند؟

8

7

طبقه بندي نقش ها را نام ببريد و هريك را مقايسه كنيد.

 

درس دوم:چگونه با نقش ها يكي شويم؟

1

9

نقش هادر زندگي اجتماعي چه شباهت هائي به صحنه تئاتر دارند؟

2

10و11

نقش ها به چه صورتي تعريف مي شوند؟نام ببريد و براي هر يك مثال بزنيد.

3

10

نقش رئيس جمهوري كه بعد از انقلاب اسلامي پديد آمده است چگونه تعريف مي شود؟

4

10

نقش كوپن فروشي ،كه در شهرها بعد از شكل گيري بسيج اقتصادي شكل گرفته چگونه  تعريف مي شود؟

5

11

چند نمونه از نقش هائي را كه در زندگي روز مره شكل گرفته اند و با زندگي روزمره هم تغيير مي كنند، نام ببريد.

6

11

چرا نقش ها چه به صورت قانوني و چه به صورت عرفي تعريف شده باشد،توسط مردم و اجتماع آنها تعريف مي شود؟

7

11تا13

مراحل يكي شدن فرد با نقش را نام ببريد.

8

11

اولين مرحله آشنائي با نقش چگونه است؟يك مثال بزنيد.

9

12

دومين مرحله ،از مراحل يكي شدن فرد با نقش چيست؟ يك مثال بزنيد.

10

13

مرحله ي سوم از مراحل يكي شدن فرد با نقش چيست؟يك مثال بزنيد.

11

12

حداقل شناخت از نقش چگونه است؟

12

14

«پذيرش و ايفاي نقش»   باعث به وجود آمدن چه مشكلي مي شود؟

13

14

يك نمونه مثال بزنيد كه «تفاوت در ميزان آشنائي با نقش» دچار مشكل مي شود؟

14

14

خلاقيت هاي فردچگونه در خدمت رشد و توسعه ي نقش قرار مي گيرد؟

 

درس سوم :نقش ها در زندگي ما چه نقشي دارند؟

1

16تا18

تعريف نقش ها در زندگي اجتماعي چه سودي دارند؟نام ببريد.

2

16تا18

پيامدهاي مثبت نقش در زندگي اجتماعي را نام ببريد.

3

16

انجام دادن به وظيفه در يك شبكه نقش چه پيامدهايي دارد؟

4

18

نقش ها چگونه باعث انسجام بخشي به زندگي اجتماعي مي شوند؟

5

17

شبكه نقش ها را در روستا و شهر مقايسه كنيد.

6

19

رضايت رواني حاصل از كار جمعي چگونه به وجود مي آيد؟

7

19

اثر رضايت رواني حاصل از كار جمعي در جنگ چگونه است؟

8

20

اگر فرد يا افرادي در يك شبكه ي نقش وظايف خود را به خوبي انجام ندهند،چه خواهد شد؟

 

 

درس چهارم:افراد در چه شرايطي نقش خود را به خوبي ايفاء نمي كنند؟(1)

1

21

يك نمونه از عدم آشنائي با وظائف نقش را بنويسيد.

2

22

چرا اطلاع پيرامون وظائف نقش ها ناكافي و ناقص است؟

3

22

«ابهام نقش» را تعريف كنيد.

 

رديف

شماره صفحه

                                                               متن پرسش

4

23

چرا افراد از وظايف و حقوق نقش ها درك يكساني ندارند؟

5

23

يك نمونه از تفاوت در محيط آموزشي را بگوئيد كه باعث ابهام نقش مي شود؟

6

24

به چه طريقي فرد با نقش شهروندي خود درجريان زندگي آشنا مي شود؟

7

24

تغيير ارزش ها و شرايط عمل كه موجب تغيير نقش ها مي شوند چگونه باعث ابهام نقش مي شود؟

8

24

يك نمونه از تغيير ارزش يا شرايط عمل را كه موجب تغيير نقش مي شود بنويسيد.

9

25

«دل زدگي از نقش» چگونه صورت مي گيرد؟

10

25

براي« دل زدگي» از نقش يك مثال بزنيد.

 

درس پنجم:افراد در چه شرايطي نقش خود را به خوبي ايفاء نمي كنند؟(2)

1

27

چرا افراد بايد براي ايفاي نقشي كه بر عهده مي گيرند بر اساس ويژگي ها و توانايي هايشان عمل كنند؟

2

27

يك نمونه مثال بزنيد كه فرد نقشي را كه برعهده گرفته است بر اساس توانائي ها  و ويژگي هايش نبوده است.

3

27و28

براي نقش هايي كه فردبرعهده مي گيردچند حالت وجود دارد؟ براي هريك مثال بزنيد.

4

28

«تعارض نقش »چگونه باعث مي شود كه فرد نقش خود را به خوبي ايفاء نكند؟

5

28

«گرانباري نقش»چگونه به وجود مي آيد؟يك مثال بزنيد.

6

21تا30

افراد در چه شرايطي نقش خود را به خوبي ايفاءنمي كنند؟(تيترهاي دروس 4و5)

 

درس ششم:اگر افراد نقش خود را به خوبي ايفاء  نكنندچه خواهد شد؟

1

 

پيامد عدم آشنايي افراد با وظايف نقش چيست ؟

2

 

يك نمونه از پيامد هاي عدم آشنائي افراد با وظايف نقش هايشان را بنويسيد

3

 

عدم ايفاي نقش به دليل تعارض نقش ها چه پيامدهائي دارد؟

4

 

يك نمونه از پيامدهاي تعارض نقش را بنويسيد.

5

 

ابهام نقش چه پيامدهائي دارد؟براي هر يك مثالي بزنيد.

6

 

چرا ابهام نقش از تحقق هدف جلوگيري مي كند؟

 

درس هفتم:چگونه انتخاب كنيم؟

1

 

شيوه هاي همسر گزيني را در دوران گذشته و امروز مقايسه كنيد.

2

 

شيوه همسر گزيني بر اساس علاقه ي صرف به چه صورت است؟ وچه مشكلاتي دارد؟

3

 

نتيجه ازدواج بر اساس علاقه ي صرف چيست؟

4

 

اعمالي كه فرد براي تصميم گيري و اقدام به آن نياز دارد، چند نوع هستند؟

5

 

يك نمونه مثال بزنيد كه فرد براي تصميم گيري نياز به اطلاع از عمل ديگران ندارد.

6

 

يك نمونه مثال بزنيد كه فرد براي تصميم گيري نياز به اطلاع از عمل ديگران دارد.

7

 

الگوي ازدواج براساس ارزيابي عاقلانه به چه صورت است؟

8

 

چگونه مي توان عمل طرف مقابل را به حساب آورد؟

9

 

الگوي ازدواج بر اساس انتخاب والدين به چه صورت است؟

10

 

الگوي ازدواج بر اساس انتخاب والدين چه كاستي هائي دارد؟

 

پرسش هاي تكميل كردني

1

7

در نقش ها ي اكتسابي معمولاَ براي دست يابي به يك .........................و ....................... به نقش هايي تعريف شده است كه متقابلاَ به هم پيوسته اند.

2

11

نقش رييس جمهوري نقشي است كه توسط  .........................تعريف مي شود.

3

11

نقش ها چه به صورت ........................تعريف شده باشند  و چه به صورت .........................،توسط مردم و اجتماع آنها تعريف مي شود.

4

16

............................عامل ناهماهنگي و احتمالاَانجام نشدن فعاليت ها است.

5

24

زماني كه  ................يا..............تغيير مي كند ،ممكن است نقش هائي ابداع يا حذف شوندويا وظايف بعضي نقش ها تغيير يابد.

6

24

نقش ها مانند هنجارها از  ................... و. ...............تاثير مي پذيرند.

 

 

رديف

شماره صفحه

                                                                   متن پرسش

7

25

در شرايطي كه  فرد وظايف خود را از روي بي علايقي و بي تفاوتي انجام مي دهد گفته مي شود ..................................به وجود آمده است.

8

28

....................كه هر فرد داردو ....................را كه كسب مي كند،او را براي ايفاي نقش هاي خاصي آماده مي سازد.

9

30

در صورتي كه علت ايفاءنكردن نقش ................يا ...............براي انجام دادن آنها باشد مي توان از گرانباري نقش سخن گفت.

10

35

.........................علاوه بر اينكه موجب بروز اختلاف مي شود ،از تحقق هدف مورد نظر جلوگيري مي كند.

 

 

پرسش هاي تستي

1

 

در كداميك از گزينه ها نقش ها همه جزو «نقش هاي انتسابي »هستند؟

1)شوهر- مادر- جوان                                    2) هم محله -  دختر – كارگر                           3) كاسب – كارمند – شاعر                     4) مادر شوهر – هنرمند - پسر

2

 

حداقل شناخت از نقش چيست؟

1) شناخت از طريق جامعه پذيري                   2) شناخت از طريق پذيرش نقش                       3) شناخت از طريق خانواده                      4)شناخت از طريق تمرين نقش

3

 

عامل اختلاف «تازه وارد ها به يك نقش» با« افرادبا سابقه» به دليل مقيد بودن به انجام صحيح كار ،از مشكلات كدام يك از مراحل يكي شدن نقش با فرد است؟

1) آشنائي افراد از طريق جامعه پذيري          2)آشنايي از طريق تمرين نقش                             3)آشنائي از طريق پذيرش نقش                4)آشنائي از طريق مدرسه

4

 

پيوند عمل فرد با عمل ديگران و نياز افراد درگير در شبكه نقش به يك ديگر مانع جداشدن آنها از زندگي اجتماعي مي شود. اين موردجزو كداميك از پيامدهاي مثبت نقش مي شود؟

1) انتظام بخشي به عمل                        2)انسجام بخشي به زندگي اجتماعي              3)رضايت رواني حاصل از كار جمعي           4)جلوگيري از اختلاف و تداخل كارها

5

 

اطلاع ناكافي افراد از وظايف نقش ها در بسياري از موارد نتيجه چه عاملي است؟

1)ابهام نقش                                        2)تعارض نقش ها                                         3)جامعه پذيري ناقص                                 4) عدم تناسب نقش با ويژ گي هاي فردي

6

 

عصبانيت مسئول باجه بانك به دليل تعداد زياد ارباب رجوع و در نتيجه انجام ندادن نقش خود ؛نتيجه كدام عامل است؟

1) تعارض نقش                                 2)عدم تناسب ويژگي هاي فردي با نقش           3) عدم آشنائي با نقش                              4) گرانباري از نقش

7

 

كداميك از موارد زير از پيامدهاي تعارض نقش ها نيست؟

     1)عدم كارائي مناسب فرددر نقش هاي مختلف                                                   2) افزايش ناهماهنگي در مجموعه هاي نقش هاي مختلف

     3) اختلاف فرد با ايفاءگران در جامعه                                                                 4)به تكميل نرسيدن مراحل يكي شدن فرد با نقش

8)

 

كدام يك ازگزينه هاي زير به دليل تعارض نقش صورت گرفته است؟

1)اختلاف وناسازگاري ميان زن وشوهر به دليل متفاوت بودن محيط هاي اجتماعي كه در آن رشد كرده اند.

2) عصباني بودن ماموذ باجهي بانك به دليل تعداد زياد متقاضي.

3) خسته بودن وعصباني بودن كارمند دولت به دليل چند شغل داشتن.

4)عدم اطلاع افراد جديد از نقش كه بر اساس جناح گرائي و خويشاوندگرايي انتخاب شده اند.

9

 

بوروكراسي موجود در ادارات نتيجه كداميك از عوامل زير است؟

1) تعارض نقش ها                                            2)  دلزدگي از نقش                                       3) ابهام نقش                                                        4) گرانباري نقش

10

 

ناديده گرفتن دختر وپسر و عدم مداخله ي آنها در تصميم گيري ،ارز مشكلات كدام الگوي ازدواج است؟

1)الگوي ازدواج بر اساس علاقه ي صرف         2) الگوي ازدواج بر اساس ارزيابي عاقلانه        3) الگوي ازدواج بر اساس انتخاب والدين              4)تلفيقي از هر سه الگو

 

 

 فصل دوم:مزايا

 

درس اول:مزاياي اجتماعي چيست؟

 

1

 

كودكان،خردسالان وبزرگسالان هر يك به ترتيب آرزو دارند مثل چه كساني باشند؟ چند نمونه را نام ببريد.

 

2

 

ويژگي هاي با ارزش چگونه طبقه بندي مي شوند؟

 

3

 

ويژگي هاي با ارزش طبيعي را توضيح دهيد و براي آن مثال بزنيد.

 

4

 

ويژگي هاي با ارزش غير طبيعي را توضيح دهيد و براي آن مثال بزنيد.

 

5

 

آيا همه ويژگي هاي با ارزش غير طبيعي از يك سنخ اند؟توضيح دهيد .

 

6

 

ويژگي هاي با ارزش غير طبيعي به چند دسته تقسيم مي شوند؟مثال بزنيد.

 

7

 

مفهوم مزاياي اجتماعي را توضيح دهيد.

 

8

 

منظور از مزيت و اجتماعي در تعريف مزاياي اجتماعي چيست؟

 

9

 

قيد «اجتماعي» و «مزيت» هر يك ،مزاياي اجتماعي را چگونه از مزاياي ديگر تفكيك مي كند؟

 

 

 

رديف

شماره صفحه

                                                    متن پرسش

10

 

مزاياي اجتماعي چه پيامد هائي دارد؟

11

 

چرا« مزاياي اجتماعي» سبب جنگ ونزاع ميان افراد جامعه مي شود؟

12

 

«مزاياي اجتماعي» چگونه باعث نابرابري افراد جامعه مي شود؟

 

 

درس دوم:مهم ترين مزاياي اجتماعي كدام اند؟

1

 

چند نمونه از آرزوهاي جوان را نام ببريد.

2

 

سرپرست يك خانوار معمولي چه آرزوهائي مي تواند داشته باشد؟ چند نمونه مثال بزنيد.

3

 

فردي كه در عالم سياست است چه ارزوهائي مي تواند داشته باشد؟

4

 

آرزوهاي يك كارمند كه در اداره كار مي كند چه مواردي مي تواند باشد؟

5

 

چه مواردي مي تواند مقدمه دست يابي به قدرت باشد؟

6

 

قبول شدن د رآزمون سراسري كه براي يك جوان آرزو مي تواند باشد، مقدمه اي براي دست يابي به چه مزيتي است؟

7

 

«قدرت» راتعريف كنيد . چند نمونه مثال بزنيد.

8

 

دو نمونه از اشكال قدرت را توضيح دهيد كه افراد با استفاده از آن اعمال نفوذ مي كنند.

9

 

چه مواردي مي تواند مقدمه دست يابي به احترام باشد؟

10

 

چند نمونه نام ببريد كه پايه واساس احترام را تشكيل مي دهند.

11

 

آيا سه مزيت ثروت ؛قدرت ؛احترام در موارد متعدد به كار برده مي شوند؟ مثال بزنيد.

12

 

سه مزيت مهم اجتماعي زا نام ببريد.

 

درس سوم:چرا مزاياي اجتماعي به صورت نابرابر تقسيم مي شوند؟

1

 

تفاوت در برخورداري از مزايا ناشي از چيست؟يك نمونه مثال بزنيد.

2

 

احساس احترام در چه كساني همواره و بدون هيچ الزامي وجود داردو اين احساس چگونه تثبيت مي شود؟